بن بست اول

ساده اما پرشور

روبان قرمز

این روبانهای قرمز

این روبانهای قرمز را از گیسوان بافته ات باز کن؛ هیچکس زیبایی دختری را که غبار گرفته است نمی بیند.

 به دنبال کدام لبخند نشسته ای و نگاه می کنی؟

 قامت زیبایت خم شد  چقدر روی این صندلی کهنه می نشینی؟

 هر روز می بینمت و هر روز با همان نگاه دیروز و  لبخند دیروزها مرا خیره خیره نگاه می کنی!

  ببین سالهاست که آغوشم خالی از شانه های توست.

 کودکی ات را به کدام فردای  سرد بخشیدی؟

دلم برای صدای قهقه ات تنگ شده.

 چقدر روبرویت بنشینم و سکوت کنی و من لبریز  از درد بی تو بودن غبار چهره ات را پاک کنم؟

 چه کسی این روبانهای قرمز را به گیسوانت بسته؟

  من و دلیل اینهمه شادی در لبخند تو سالهاست که با هم بیگانه ایم.

     روبانهای قرمز را باز کن!

برایت روبان مشکی آورده ام!

عهد می بندم وقتی روبان موهایت را باز کنی و این امید کاذب را از دلم پاک کنی؛ به گوشه قاب کهنه ای که تو ساکن اش هستی روبان حریر مشکی ببندم!

 این را همه می دانند من و تو سالهاست که از هم دوریم و تنها یادگاریت همین قاب کهنه ای است که تو را به خاطرم می آورد!

هنوز دوستت دارم دختر قاب نشین!

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

هیس!

میگم :هیس !

چیه عجیبه ؟

آره دارم میگم هیس !

منم .

 خودمم .

این عجیبه که به تو هم بگم هیس.

تو هم بشین و نگاه کن .چه ایرادی داره که گاهی مثل من بشینی و نگاه کنی .

داره همه چیز همون جوری که فکر می کردی و نمی خواستی پیش می ره.

نمی خواستی .

هر کی ندونه من می دونم تو نمیخواستی اینجوری بشه اما می دونستی می شه.

چه تلخ تره روزهایی که منتظر تلخی هاش بودی انگار نباید بهش فکر می کردی.

یکی می ره ؛یکی نمی آد؛ یکی تو رو مثل خاکروبه دور می ریزه ؛یکی مثل خاکروبه دورش می ریزی.

هنوز غصه یکی تموم نشده باید غصه یکی دیگه رو بخوری.

میگم هیس تا شاید تو هم مثل من صبوری کنی و نگاه.

می گم هیس چون می دونم برای هیچکس فرقی نداره چی میگی.

هر کی به فکر خودشه.

خانمی کن صبوری کن همین گوشه خلوت بشین و نگاه کن.

اون عزیزی که رفته و جاش توی خونه ات خالیه هنوز صدای پاهاش توی قلبت می پیچه.

این کافیه مگه نه؟!

تو که خود خواه نبودی یا شاید هم بودی و من نفهمیده بودم.

حالا که چی ؟هر دقیقه این کوله بار غصه هاتو یه جا پهن می کنی و آه می کشی و برای دیگران آتیش می گیری .

اگه یه روزی خاکسترت باقی بمونه هر کی میآد فوت میکنه تا ازش دور بشی.

آخه گل خانم تو رو چه به داد و بیداد

تو باید یه گوشه بشینی و بگذری از تموم آدمهایی که نخواستنت.

بگذری از تموم اونهایی که خاکروبه شون بودی.

هیس !

ساکت .

آروم غصه بخور .

نکنه دشمن شاد بشی.

هیس!

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

بهــــــار

سلام گلم

داره بهار می شه.

همیشه بوی بهار رو دوست داشتی.

 میگفتی بوی بهار رو خیلی زود تر از اینکه درختها جوونه بزنند حس می کنی!

حالا کجایی ؟

نمی دونم.

اونجا بهار می آد یا نه؟

اونجا سبزه می کاری یا نه؟

من دارم یواش یواش میرم دنبال بهار.

فکر می کنی وقتی بر می گردم چی برای گفتن دارم.

می دونی؛ خودم که می گم همینجوری که هستم بر می گردم .

خیلی وقت همه چیز انقدر تغییر کرده که دیگه جایی برای تغییر نمونده.

اما من بازم همون زبون تلخ و دل پر گلایه رو دارم.

می آم و برات می نویسم گلم.

دوباره برای تویی می نویسم که یه جایی اونور رویاهام نشستی و نگاهم می کنی.

گاهی آه می کشی و گاهی لبخند می زنی.

آهای مهربون  دیروز و امروز و فرداهام.

از روزی که سرم رو گذاشتم روی پاهات و شروع کردم به نوشتن دوباره تونستم تا همیشه بنویسم.

اون خونه قبلی کجا و این خونه تازه کجا!

خیلی چیزها عوض شده.

من

    تو

    دنیاهامون

حتی دلیل خنده ها وگریه هام.

بهار که شد من بازم همینجام .

من همینم دیگه .

تو هم همونی باش که بودی گاهی سنگدل گاهی مهربون

مهم اینه که دلیل نوشتنم باشی .

دلیل غصه خوردنم.

 بهار که شد من بازم همینم.

                     پاییز که نمی تونه بهار باشه.

تو بهار باش .درختها بهت دلخوش باشن.

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

قانون

چرا مرا از چهره عبوس قوانین لایه لایه می ترسانی؟

آنروز که مرا در میان همهمه های زوزه مانند رها کردی و رفتی؛

       کدام قانون تو را به جرم خیانت به دار تنهایی آویخت؟

رفتی و هر چه این دقایق سمج را شمردم نیامدی!

حالا

  با استناد به کدام قانون بی رحم آمده ای تا تنهایی ات را دوباره با من باشی؟

من شکسته ام _ تمام قواعدی را که تکراری بود_

اینجا در خانه من دیگر هیچ ظلمی اتفاق نمی افتد.

مدتهاست که به چهار دیواری کوچکی در این سوی تنهایی عادت کرده ام.

دیگر آن سایه اجباری ات را بردار و برو.

در این جنگل بی انتها،

              هیچ قانونی مرا به خواستن ات اجبار نخواهد کرد.

تو قانون رفتن را شکستی و من قانون برگشتن را!

                 حساب بی حساب نا مرد

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

 

تمام شد!

                       خیال کن چیزی نبوده است.

تمام شد!

  اگر نمی توانی

                     خیال کن

                        هرگز ((ندا)) نبوده است!

                      می دانم این خیال ساده تر است!

 چه کسی معصومیت تو را باور می کند؟

                              تو باختی !

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

خدای شهــر ما

چه برداری، چه نه ،سایه ات رو بومه

بخوای یا منصرف شی ،جغدِ شومه

خودت خواستی خدای شهر ما شی

تو این دریا تو خواستی نا خدا شی

خودت گفتی بیا این در که بسته است

ببین صاحبخونه صد سال خسته استّّ

خودت خواستی بازم دونه بپاشی

حالا وقت درو می خوای نباشی!

می گن صبرت زیاده ،ما ندیدیم

تو قهر کردی با ما، ما هم پریدیم

حالا اینجا بازم سایه ات رو بومه

پشیمونی ولی این جغده شومه!

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

نامـــرد

چقدر اینجا دلم تنگه ، نه می بینی نه می فهمی

                         هنوزم با منی اما مثه یه لکه وهمی

تو این روزای تکراری همون ابری که می باری

                       بذار باور کنم خاکم که باز توش دونه می کاری

عجب دلتنگ اون روزام که تو بودی و من بودم

                     باید هر روز می گفتم :نباشی _مرد_ نابودم

صدای پات نمی پیچه تو رگهای من و کوچه

                    چه یخ کرده رگای من چه دلسرده تن کوچه

 می ذاشتی کوله باری رو که بستی باز می کردم

                     چی می شد کم از اون چشمات می ذاشتی ناز می کردم

چقدر آسون سفر کردی ؛ نمی رفتی که برگردی

               نه می بینی نه می فهمی ، عزیزم خوب نامردی

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

دل باغبان

یه باغبون دیروز دلش شکست.

   تو هم دیدی .

       ندیدی؟

   من که اشکهای توی چشمهاشو دیدیم ؛تو چطور منکر میشی؟

من دیدم چطور اشکهاشو توی چشمهای روشنش اینور و اونور می کرد تا راهی نشن!

  من دیدم چطور به گلبرگهامون خیره شده بود.

  من  دیدم دستشو کشید روی سر غنچه مون و بعد آه کشید.

   وای توی اون لحظه که قدش به کوتاهی پایین اومدن پلک هام بود؛

        دیدم پیرمرد مهربون زندگیمون وقتی به ما نگاه می کرد چه حسرتهایی رو مرور می کرد. 

   نمی دونم چی شد اما ما ازش دور شدیم.

     نمی دونم کی خواست اما ما به خودمون که اومدیم با باغبون خیلی فاصله داشتیم.



  داشتم دیروز رو می گفتم .

  خواستم بهش بگم ما خوبیم.

  خواستم ازش بپرسم خوبی؟

   اما باغبون غصه داشت و می خندید!

  دستش رو گذاشت روی میز.

دلش گرفته بود دیدی همش من و تو رو نگاه می کرد؟

  آخر نفهمیدم با مهمون جدید باغچه بهش خوش می گذره یا نه؟!  

  دیدم .

   من دیدم دلش حتی واسه شبنمهای رو برگهامون تنگ شده بود.

   دیدی چطور بوسمون کرد؟

   چطور به این فضای بلوری دورمون نگاه کرد؟

  این فاصله بلوری پر از آب چقدر زیاده! 

   دیگه نمی تونست ساقه هامونو بگیره توی دستهاش.

  ما هم دیگه با ساقه هامون دستش رو نبریدیم.

   پس چرا دلش شکسته بود؟

  کی می گه اینجوری بهتره ؟

   دل باغبون شکسته!

     دیروز دستهای مهربونش رو کشید روی گلدون بلوری ما و غنچه مون  رو      بوسید و توی دلش گفت کاش جای اون باغ این گلدون مال من بود!

     تو هم شنیدی.

                     نگو نه.

   خواستم بهش بگم :یادته خودت پیوندمون زدی ؟

                              یادته هر روز بهمون آب دادی؟

                              یادته ریشه کردیم توی خاک باغ؟

          بی خیال دستی شو که ما رو از شاخه زندگی ات چید.

  تو هنوز برای ما باغبونی  اگر چه انقدر دلتنگمون کردن که قید ریشه هامون رو زدیم.

     خواستم بگم ما با این گلدون بلور ، روی این میز قدیمی همیشه دلتنگ صدای پای تو هستیم.

  کاش صدای پاهات رو دیگه ندزدیده بودن.

     خواستم بگم هنوز قرارمون ساعت یک پای میز ناهار خوری ؛

             اما ...

                        اون باغبون دیروز دلش شکسته بود>

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

← صفحه بعد