بن بست اول

ساده اما پرشور

روبان قرمز

این روبانهای قرمز

این روبانهای قرمز را از گیسوان بافته ات باز کن؛ هیچکس زیبایی دختری را که غبار گرفته است نمی بیند.

 به دنبال کدام لبخند نشسته ای و نگاه می کنی؟

 قامت زیبایت خم شد  چقدر روی این صندلی کهنه می نشینی؟

 هر روز می بینمت و هر روز با همان نگاه دیروز و  لبخند دیروزها مرا خیره خیره نگاه می کنی!

  ببین سالهاست که آغوشم خالی از شانه های توست.

 کودکی ات را به کدام فردای  سرد بخشیدی؟

دلم برای صدای قهقه ات تنگ شده.

 چقدر روبرویت بنشینم و سکوت کنی و من لبریز  از درد بی تو بودن غبار چهره ات را پاک کنم؟

 چه کسی این روبانهای قرمز را به گیسوانت بسته؟

  من و دلیل اینهمه شادی در لبخند تو سالهاست که با هم بیگانه ایم.

     روبانهای قرمز را باز کن!

برایت روبان مشکی آورده ام!

عهد می بندم وقتی روبان موهایت را باز کنی و این امید کاذب را از دلم پاک کنی؛ به گوشه قاب کهنه ای که تو ساکن اش هستی روبان حریر مشکی ببندم!

 این را همه می دانند من و تو سالهاست که از هم دوریم و تنها یادگاریت همین قاب کهنه ای است که تو را به خاطرم می آورد!

هنوز دوستت دارم دختر قاب نشین!

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

هیس!

میگم :هیس !

چیه عجیبه ؟

آره دارم میگم هیس !

منم .

 خودمم .

این عجیبه که به تو هم بگم هیس.

تو هم بشین و نگاه کن .چه ایرادی داره که گاهی مثل من بشینی و نگاه کنی .

داره همه چیز همون جوری که فکر می کردی و نمی خواستی پیش می ره.

نمی خواستی .

هر کی ندونه من می دونم تو نمیخواستی اینجوری بشه اما می دونستی می شه.

چه تلخ تره روزهایی که منتظر تلخی هاش بودی انگار نباید بهش فکر می کردی.

یکی می ره ؛یکی نمی آد؛ یکی تو رو مثل خاکروبه دور می ریزه ؛یکی مثل خاکروبه دورش می ریزی.

هنوز غصه یکی تموم نشده باید غصه یکی دیگه رو بخوری.

میگم هیس تا شاید تو هم مثل من صبوری کنی و نگاه.

می گم هیس چون می دونم برای هیچکس فرقی نداره چی میگی.

هر کی به فکر خودشه.

خانمی کن صبوری کن همین گوشه خلوت بشین و نگاه کن.

اون عزیزی که رفته و جاش توی خونه ات خالیه هنوز صدای پاهاش توی قلبت می پیچه.

این کافیه مگه نه؟!

تو که خود خواه نبودی یا شاید هم بودی و من نفهمیده بودم.

حالا که چی ؟هر دقیقه این کوله بار غصه هاتو یه جا پهن می کنی و آه می کشی و برای دیگران آتیش می گیری .

اگه یه روزی خاکسترت باقی بمونه هر کی میآد فوت میکنه تا ازش دور بشی.

آخه گل خانم تو رو چه به داد و بیداد

تو باید یه گوشه بشینی و بگذری از تموم آدمهایی که نخواستنت.

بگذری از تموم اونهایی که خاکروبه شون بودی.

هیس !

ساکت .

آروم غصه بخور .

نکنه دشمن شاد بشی.

هیس!

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

بهــــــار

سلام گلم

داره بهار می شه.

همیشه بوی بهار رو دوست داشتی.

 میگفتی بوی بهار رو خیلی زود تر از اینکه درختها جوونه بزنند حس می کنی!

حالا کجایی ؟

نمی دونم.

اونجا بهار می آد یا نه؟

اونجا سبزه می کاری یا نه؟

من دارم یواش یواش میرم دنبال بهار.

فکر می کنی وقتی بر می گردم چی برای گفتن دارم.

می دونی؛ خودم که می گم همینجوری که هستم بر می گردم .

خیلی وقت همه چیز انقدر تغییر کرده که دیگه جایی برای تغییر نمونده.

اما من بازم همون زبون تلخ و دل پر گلایه رو دارم.

می آم و برات می نویسم گلم.

دوباره برای تویی می نویسم که یه جایی اونور رویاهام نشستی و نگاهم می کنی.

گاهی آه می کشی و گاهی لبخند می زنی.

آهای مهربون  دیروز و امروز و فرداهام.

از روزی که سرم رو گذاشتم روی پاهات و شروع کردم به نوشتن دوباره تونستم تا همیشه بنویسم.

اون خونه قبلی کجا و این خونه تازه کجا!

خیلی چیزها عوض شده.

من

    تو

    دنیاهامون

حتی دلیل خنده ها وگریه هام.

بهار که شد من بازم همینجام .

من همینم دیگه .

تو هم همونی باش که بودی گاهی سنگدل گاهی مهربون

مهم اینه که دلیل نوشتنم باشی .

دلیل غصه خوردنم.

 بهار که شد من بازم همینم.

                     پاییز که نمی تونه بهار باشه.

تو بهار باش .درختها بهت دلخوش باشن.

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

قانون

چرا مرا از چهره عبوس قوانین لایه لایه می ترسانی؟

آنروز که مرا در میان همهمه های زوزه مانند رها کردی و رفتی؛

       کدام قانون تو را به جرم خیانت به دار تنهایی آویخت؟

رفتی و هر چه این دقایق سمج را شمردم نیامدی!

حالا

  با استناد به کدام قانون بی رحم آمده ای تا تنهایی ات را دوباره با من باشی؟

من شکسته ام _ تمام قواعدی را که تکراری بود_

اینجا در خانه من دیگر هیچ ظلمی اتفاق نمی افتد.

مدتهاست که به چهار دیواری کوچکی در این سوی تنهایی عادت کرده ام.

دیگر آن سایه اجباری ات را بردار و برو.

در این جنگل بی انتها،

              هیچ قانونی مرا به خواستن ات اجبار نخواهد کرد.

تو قانون رفتن را شکستی و من قانون برگشتن را!

                 حساب بی حساب نا مرد

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

 

تمام شد!

                       خیال کن چیزی نبوده است.

تمام شد!

  اگر نمی توانی

                     خیال کن

                        هرگز ((ندا)) نبوده است!

                      می دانم این خیال ساده تر است!

 چه کسی معصومیت تو را باور می کند؟

                              تو باختی !

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

خدای شهــر ما

چه برداری، چه نه ،سایه ات رو بومه

بخوای یا منصرف شی ،جغدِ شومه

خودت خواستی خدای شهر ما شی

تو این دریا تو خواستی نا خدا شی

خودت گفتی بیا این در که بسته است

ببین صاحبخونه صد سال خسته استّّ

خودت خواستی بازم دونه بپاشی

حالا وقت درو می خوای نباشی!

می گن صبرت زیاده ،ما ندیدیم

تو قهر کردی با ما، ما هم پریدیم

حالا اینجا بازم سایه ات رو بومه

پشیمونی ولی این جغده شومه!

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

نامـــرد

چقدر اینجا دلم تنگه ، نه می بینی نه می فهمی

                         هنوزم با منی اما مثه یه لکه وهمی

تو این روزای تکراری همون ابری که می باری

                       بذار باور کنم خاکم که باز توش دونه می کاری

عجب دلتنگ اون روزام که تو بودی و من بودم

                     باید هر روز می گفتم :نباشی _مرد_ نابودم

صدای پات نمی پیچه تو رگهای من و کوچه

                    چه یخ کرده رگای من چه دلسرده تن کوچه

 می ذاشتی کوله باری رو که بستی باز می کردم

                     چی می شد کم از اون چشمات می ذاشتی ناز می کردم

چقدر آسون سفر کردی ؛ نمی رفتی که برگردی

               نه می بینی نه می فهمی ، عزیزم خوب نامردی

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

دل باغبان

یه باغبون دیروز دلش شکست.

   تو هم دیدی .

       ندیدی؟

   من که اشکهای توی چشمهاشو دیدیم ؛تو چطور منکر میشی؟

من دیدم چطور اشکهاشو توی چشمهای روشنش اینور و اونور می کرد تا راهی نشن!

  من دیدم چطور به گلبرگهامون خیره شده بود.

  من  دیدم دستشو کشید روی سر غنچه مون و بعد آه کشید.

   وای توی اون لحظه که قدش به کوتاهی پایین اومدن پلک هام بود؛

        دیدم پیرمرد مهربون زندگیمون وقتی به ما نگاه می کرد چه حسرتهایی رو مرور می کرد. 

   نمی دونم چی شد اما ما ازش دور شدیم.

     نمی دونم کی خواست اما ما به خودمون که اومدیم با باغبون خیلی فاصله داشتیم.



  داشتم دیروز رو می گفتم .

  خواستم بهش بگم ما خوبیم.

  خواستم ازش بپرسم خوبی؟

   اما باغبون غصه داشت و می خندید!

  دستش رو گذاشت روی میز.

دلش گرفته بود دیدی همش من و تو رو نگاه می کرد؟

  آخر نفهمیدم با مهمون جدید باغچه بهش خوش می گذره یا نه؟!  

  دیدم .

   من دیدم دلش حتی واسه شبنمهای رو برگهامون تنگ شده بود.

   دیدی چطور بوسمون کرد؟

   چطور به این فضای بلوری دورمون نگاه کرد؟

  این فاصله بلوری پر از آب چقدر زیاده! 

   دیگه نمی تونست ساقه هامونو بگیره توی دستهاش.

  ما هم دیگه با ساقه هامون دستش رو نبریدیم.

   پس چرا دلش شکسته بود؟

  کی می گه اینجوری بهتره ؟

   دل باغبون شکسته!

     دیروز دستهای مهربونش رو کشید روی گلدون بلوری ما و غنچه مون  رو      بوسید و توی دلش گفت کاش جای اون باغ این گلدون مال من بود!

     تو هم شنیدی.

                     نگو نه.

   خواستم بهش بگم :یادته خودت پیوندمون زدی ؟

                              یادته هر روز بهمون آب دادی؟

                              یادته ریشه کردیم توی خاک باغ؟

          بی خیال دستی شو که ما رو از شاخه زندگی ات چید.

  تو هنوز برای ما باغبونی  اگر چه انقدر دلتنگمون کردن که قید ریشه هامون رو زدیم.

     خواستم بگم ما با این گلدون بلور ، روی این میز قدیمی همیشه دلتنگ صدای پای تو هستیم.

  کاش صدای پاهات رو دیگه ندزدیده بودن.

     خواستم بگم هنوز قرارمون ساعت یک پای میز ناهار خوری ؛

             اما ...

                        اون باغبون دیروز دلش شکسته بود>

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

کلبه چوبی

کلبه چوبی

یادته یه روز گفتی: بریم.

گفتم: کجا؟

گفتی :ته دنیا!

منم اومدم.

اون ته تهای جنگل جایی که هیچکس شکستن شاخه درختهاشو ندیده بود.

جایی که یه کوه بزرگ پشت سرمون بود و یه سراشیبی پر درخت روبرومون.

تو یه کلبه  ساخته بودی چوبی و باور نکردنی.

گفتی :مال تو!

من یه کوله پشتی داشتم کوچیک و کافی .گفتم : مال هر دومون.

 وقتی کوله پشتی رو باز کردم خندیدی!

پرسیدم به چی می خندی؟

گفتی :به کوله پشتی ات؟

من خندیدم.

تو پرسیدی به چی می خندی؟

گفتم :به کلبه ات ؛حساب بی حساب.

گفتی : بی خیال حساب و کتاب چشم اندازو نگاه کن!

گفتم باشه بی خیال و کوله پشتی رو خالی کردم.

یه ملحفه ، یه بشقاب، یه لیوان، یه قاشق یک بار مصرف،یه کم نون ،یه کم نمک ،یه کبریت!

گفتی : نامرد چرا یه نفره است؟

گفتم: تو اینجا دو نفر می بینی؟

خندیدی.

ملحفه رو پهن کردم روی تخت چوبی دم کلبه ات که بد جوری چرق چروق می کرد.با خودم گفتم  اطمینانی بهش نیست الان می شکنه!

نشستم نشکست .

 تو هم نشستی اما نشکست.

هیچوقت نفهمیدم به کدوم کارت می شه اطمینان کرد به کدوم کارت نه!

همیشه می گی(( مزه ام به همینه))

نمی دونم چرا هر وقت به خودمون فکر میکنم یاد خرمالو می افتم؟!

گفتی : کبریت بده آتیش درست کنم؛ شوخی /شوخی با یه تیر کمون چوبی گنجشک زدم با هم می خوریم.

گفتم: من غذای شوخی / شوخی دوست ندارم.

آخه بابا تو که دیده بودی من با چه زحمتی جوجه گنجشکها رو از دست گربه سیاهه نجات دادم.

یادته نون خالی خوردیم.

گفتی : پس کبریت آوردی چکار کنی؟

یه کم قیافه ات رفت تو هم. وقتی گفتم بریم قدم بزنیم یادت رفت دلت شکسته !

گفتی : بریم کوه .

گفتم: بریم جنگل.

یه قارچ دیدیم

 گفتی: سمی یه.

گفتم : مگه اینجا سم هم پیدا می شه؟

گفتی: پس بکن بخوریم اش.

گفتم : ای بابا فکر کنم داره سمی می شه!می دونی صاعقه چقدر دوستش داره.بی خیالش شو.

غروب که شد خسته شده بودیم هم من ،هم تو . بازم خوابت می اومد.

راستی می گم چرا همیشه خوابت می اومد؟

تو خوابیدی روی همون ملحفه و من نشستم گوشه تخت.

خوابت برد خیلی راحت انگار من نبودم.

یه سرکی به کلبه چوبی ات زدم.

خالی بود .

          خالی خالی !

 یه جور خالی بودن عجیب انگار میخواستی انقدر خالی باشه که هیچ خاطره ای برات نسازه.

 خالی خالی سرد و نمور با یه صندوقچه کوچیک که شاید خودت درشو باز گذاشته بودی!

 همیشه می گفتی: کاش یه کم فضول بودی .زندگی ات هیجان نداره!

نمی دونم چرا احساس می کردم یه حس تازه داره قلقلکم می ده!

اومدم بیرون.

نگاهت کردم .

خواب بودی!

کاش بیدار بودی و بهم می گفتی؛ این حسی  که دلت می خواد داخل یه صندوقچه نیمه باز رو نگاه کنی،اسمش چیه؟

یادته همیشه تو برای حس های تازه اسم می گذاشتی!

دوباره برگشتم توی کلبه.

در نیمه باز صندوقچه وسوسه ام می کرد....

بازش کردم.

 خط تو بود؛ دستنوشته های تو!

با خودم گفتم نامردهمیشه می گه نمی تونم بنویسم

یکیشو برداشتم.

نوشته بودی؛

این یکی کوله پشتی نداره؛ دست خالی اومده؛ می گه حوصله بار کشیدن ندارم!

 

کامل نخوندمش ؛

 انداختمش.

یکی دیگه برداشتم.

نوشته بودی:

این یکی می گه بریم کوه دلم می خواد همه زیر پاهام باشن !

انداختمش.

یکی دیگه....

نوشته بودی:

این یکی وقتی قارچ سمی رو کند و فهمید سمی یه گفت وای پس تو بخورش!

انداختمش.

یکی دیگه....

نوشته بودی :

این یکی غروب که شد روی تخت خوابید و من وقتی از شرٌش راحت شدم مشغول نوشتن شدم!

.......................................................................................................

لا بلای اونهمه نوشته یه کاغذ سفید بود برداشتمش .

نوشتم:

این یکی((ندا))

کوله بارش رو یه نفره برای دو نفر بسته بود.وقتی اومد توی دستهاش برات آواز گنجشک آورده بود نمیدونست تو گربه سیاهه هستی .با آواز گنجشک سیر نمی شی!

وقتی اومد گفت بریم جنگل چون بیخیال آدما بود نمی خواست زیر پاهاش آدمی باشه.

نوشتم :

این یکی ((ندا))

قارچ رو نخورد اما یادت آورد وقتی صاعقه می زنه فقط آتیش به پا نمی کنه.

نوشتم:

این یکی ((ندا))

غروب که شد خوابش نمی اومد. نشست و سیر نگاهت کرد انقدر بی تفاوت به بودنش خوابیده بودی که یه حس تازه رو تو خودش پیدا کرد!

نوشتم :

این یکی ((ندا))

راه برگشت رو خودش پیدا می کنه دلش نمی خواد خاطرهات بسوزه.

 

 

   **************************

صندوقچه رو از کلبه آوردم بیرون .

کبریت رو روشن کردم.

تو سردت شده بود و پاهات رو جمع کرده بودی توی سینه  ات.

کلبه نمور بود ولی بالاخره دوام نیاورد و آتیش گرفت.

راستی چقدر خوابت سنگین بود.

بوسیدمت!

من که صندوقچه خاطرات نداشتم.دوستت داشتم.بوسیدمت.

گوشه تختت نوشتم

گفتی کلبه مال منه، با خودم بردمش.

گفتم کوله پشتی مال هر دومونه ،خالیش کردم و بردمش.

حالا من توی خیالم یه کلبه دارم و تو توی واقعیت یه ملحفه، چند تا ظرف یه بار مصرف؛یه بسته کبریت و یه کم نمک.

راستی یه کم از نمک بچش !ببین طعمش رو  میشناسی؟

خوش به حال من که کلبه خیالم یک بار مصرف نیست!

تو گرمت شده بود و من رفتم!

وقتی ازت دور شدم صدات و می شنیدم که فریاد می زدی:

مهلت ندادی تا بهت بگم همه کاغذهامو ریختم دور، همین یه ورق مونده می خواستم

برات بنویسم تو همونی هستی که می خوام، صاحب اصلی کلبه!

با خودم گفتم کلبه مال من شد، اما تو اونی نیستی که من می خوام!

و دور شدم...

دورِ دور

حالا نمیدونم اینجایی که من هستم آخر دنیاست یا اونجایی که تو هستی؟!

به خودمون فکر میکنم...

دهانم گس شده!

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

 

The Tear Would Not Stop

 

The tears wouldn't stop
When I heard the news.
The pain filled my soul
As you slipped away.

Why did you have to leave?
Why couldn't you stay just a little longer?
I asked God why
But the answer never came.

I prayed you would come back
But I knew you wouldn't.
Why did you have to leave?
Why couldn't your heart get better?

The hurt beat like a drum
When you went to heaven.

 

The Tear Would Not Stop

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

 

دلتنگ که می شدی سرت را بر شانه ام می گذاشتی حتی اگر کم بود.

دلتنگ که می شدی در آغوشت می گرفتم حتی اگر کم بود.

می دانی دلتنگ که می شدی دلم برای دلتنگی ات می سوخت اگر چه بی فایده بود.

از آنروز که شانه هایم اندازه آسمان شده است؛دلتنگی ات بیشتر شده است.

گاهی خیال می کنم دیگر حتی آغوشم آرامت نمی کند.

امروز که هوا ابری است؛ من دلم گرفته است؛ باورت می شود؟

دلم هوای روزهایی را داردکه برای نرسیدن می رفتیم و حقیقتاً نمی رسیدیم.

نمی دانم دلتنگی من همجنس دلتنگی کدام تنهای این شهر آشوب زده است؟

هر چه هست خوب که می بینم حسی غریب حتی دلتنگی هایم را از تمام دلتنگی ها جدا می کند!

ما غریب می آییم و غریب تر می رویم.

باور کن روزی که هیچ شانه ای برای گریه هایمان و هیچ آغوشی برای فراموشی دلتنگی هایمان نباشد وقت رفتن است.

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

 

 

به آب و آیینه هم که پیوندت دهند زلال نخواهی شد!

تو نهایت کدورتی!

یادم می آید نوشتند زنگار و روبرویش حک ((تو)).

هر بار که میخواندی میگفتی((من))!

و من می دانستم تو باهوشترین کدورت روی زمینی.

 

کسی صدایت را نمی شنود و تو صدای همه را می شنوی.تازه باور می کنی که به اندازه تمام دنیا نابینا و نا شنوا در کنارت همهمه می کنند.

با خودت می گویی شاید برای همه سایه شده ای ،شاید کمتر از سایه و شاید هیچ.

هر چه می پرسند ناگزیر به پاسخی و تمام آنچه کرده ای  و بوده ای پیش چشمانت زنده می شود.

 

گویی تو کسی فراتر از خود هستی که به نظاره خود نشسته ای هیچ چیز رنگ هر روز و همیشه نیست.لحظات را می چشی .

گاهی همه چیز طعم شیرین لحظاتی را دارد که پیرزنی را از خیابان عبور می دادی  و گاهی اضطراب و تلخی لحظه ای را دارد که شیشه همسایه را با سنگ شکستی و منکر شدی!

 تازه یادت می آید هیچ وقت شاگرد اول نبوده ای .

 چطور می توانی به اینهمه شاگرد اول کمک کنی.

صدایی همه را فرا می خواند و تنها تو می شنوی.

 

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

 

صاحب یک خانه که باشی،پنجره می خواهی و یک کوچه!

صاحب یک خانه که باشی پنجره می خواهی و کوچه و عابر

عابری که بیاید و کوچه ات را لبریز از صدای قدمهایش کند و از پنجره نیمه باز وارد چشمانت شود.

خوش به حالت که نه خانه داری ،نه پنجره ، نه کوچه ای که صدای قدمهای عابری را گدایی کند!

      *********************************************

                          

آنروز که نگاهم همبازی گامهای خیابانی شد ؛دیگر هیچ چیز نماند!

هیچ حتی برای سرودن؛

 برای خواندن؛

برای کشیدن!

آنروز که تقدیر بی تدبیر خویش را ساختم فراموش کرده بودم که آنکه در مرکز این تقدیر قرار دارد،من هستم.

دیر فهمیدم اما قسم خوردم که مروارید لحظه های باقیمانده راگردن آویز بودنی کنم که تو می خواستی و می ساختی اش.

از آن روزها چند مروارید گذشته است مهربانم؟

           *********************************************
دستان تو 

تو دستانی داری که شانه هایم را می پوشاند اما من هنوز خیس می شوم!

 کاش کافی بودی.

من همیشه باران که می بارد از دستانی می پرسم که کافی اند؛

تو همیشه از توانستن و نتوانستن می گویی!

 بی خیال.

 بهار یعنی باران!

راستی بهار مثل تو بی صدا و قشنگ می آید و بی صدا می رود.

  مدتیست که نمیدانم رفته ای یا مانده ای!؟

   شانه هایم باز هم خیس شده!

 

 

 

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

همه رفتن


از اون جمع قدیمی یکی دوباره زد پر

باورتون نمی شه قصه رسید به آخر

یکی می گفت نمی خواد ریشه کنه تو این باغ

یکی گوشاشو می بست رو غار غارای کلاغ

کمربند یکیشون رنگین کمونی رنگ بود

یادم رفته کدوم بود ولی خیلی قشنگ بود

یکی خسته و زخمی نمک می ذاشت رو زخمش

یکی کلاً عنق بود یادت نمونده اخمش؟

یکی هر شب ستاره می دوخت به آسمونش

یکی کفشاش به پاش بود همیشه فکر نونش!

بازم می گی بیخیال هرکی به فکر خویشه

خواب پریده از سرم دوباره گرگ و میشه

همه رفتن عزیزم تو موندی و یه کوچه

یه دست که بازش کنی می بینی پوچه پوچه

تو موندی وشبای همیشه بی ستاره

یه آسمون که هر روز دلش می خواد بباره

از اون جمع قدیمی یکی دوباره زد پر

هیچی نمونده باقی اینم رفیق آخر!

 

تنها نمانی در غربت رفیق

                                                                                    "ندا"

                                                                                    زمستان87

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

 


A man is lucky if he is the first love of a Woman.
A woman is lucky if she is the last love of a man.

  
CHARLES DICKENS

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

یادنامه

اینجا کجاست نمی دانم!  

 

اینجا من و تو جنون در یک سطحیم!

                                 

                                تازه شاید ما جنون را رو سفید کرده باشیم!

 

        اینجا از من و تو که می پرسند دست جنون رو می شود!

 

 

                                                                                     (( ندا ))

 

            

                                     ***********************************************

 

یادنامه ١

یادم می آید من و ماه یک شب به خانه ات آمدیم.

 

در را که باز کردی معنی لبخندت را نفهمیدم ؛ اما تمام نگاهت در نگاهم ریخت.

 

یادت هست دلتنگ بودی؟

 

 دلتنگی ای از جنس غربت.

 

آسمان و ریسمان می بافتی و وحشت از در و دیوار دلت می بارید!

 

من و تو تکرا یک وحشت بودیم.

 

وحشت آسمانی که بی ماه می ماند.

 

آنروز تازه فهمیدم تو در آرزوی  (( ماه)) ی هستی  که من در خانه ام حبس کرده ام!

 

ماه را به تو بخشیدم.

 

 تنها به خانه ام در همان بن بست قدیمی بازگشتم.

 

یادت باشد اینبار که آمدی با ماه بیایی .

 

چراغ کوچه مان از آن روزها که دیگر نیامدی خاموش است.

با خود می گویم شاید آن شب لبخند زدی تا یادگاری شیرین از تو بماند.

 

نگفته بودی با ماه بی من دیگر نمی ترسی.

 

ماهم را بیاور می خواهم تو را داشته باشم.

 

 ( ندا)

زمستان 87

 

 

*************************

یاد نامه٢

 

 

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

شب

دوباره شب شد.

            صدایت می کنم و تو میگویی:( می شنوم)

غافل از این که من صدای اندیشه هایت را هر شب می شنوم!

     کاش یا دروغ نمی گفتی و یا آنچه می اندیشیدی را به زبان میآوردی.

دروغگو،

 من اندیشه هایت را بیشتر از حرفهایت دوست دارم!

ساکت می شوم و مثل همیشه خودم را به خواب میزنم!

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

شکست

 

شکست لحظه لحظه را ببین مرور می کنم

به سال هم نمی کشد ز تو عبور میکنم

 

تو آن پلی که بی ستون شکست دم به دم شدی

دلیل عاشقی من که لحظه لحظه کم شدی

 

تو بی بهانه می کنی دلیل این ادامه را

خدا قبول می کند نماز بی اقامه را؟

 

قسم به بکر بودنی که هدیه شد به کام تو

به خنده های دختری که تلخ شد ز نام تو

 

قسم به آنچه رفته و هنوز زنده ام به آن

به آنچه خود فروختی نگو _نرو؛ دمی بمان_

 

میان غمنوشته ها تو بی غزل نشسته ای

دروغ بوده ای ببین چه بی صدا شکسته ای

 

به سال هم نمی کشد ز تو عبور می کنم

شکست لحظه لحظه را ببین مرور میکنم

 

 

19_ مهر _1384

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

بد شدم!

چه رشته ها که پاره شد  و من اراده اش شدم

تو گنگ گنگ بودی و دلیل ساده اش شدم

 

چه فرق می کند دگر بخواهی یا نخواهی ام!

تمام شد سپیدی و نصیب من سیاهی ام

 

هنوز پلک بر هم و ببین چه ساده بد شدم

نگو که صفر مانده ام نگاه کن که صد شدم

 

جواب گریه گریه شد چرا عذاب می کشی؟

به عشق من که می رسی چرا حباب می کشی؟

 

تو خواستی که بد شوم؛شدم بیا به دیدینم

ببین که بر تن دلت چگونه زخم میزنم!

                        **************************************

 

 

 

تو با بوسه ای  راز تمام نگاههای خجالت زده ات را بر ملا می کنی و من با قطره ای اشک از سر شرم تمام حرفهایی را که نباید می گویم!

 

چه رابطه ای است میان من و تو نا محرم مهربان تو با خنده ای مرا آرام می کنی  و من با پلک بر هم زدنی در پی فراموش کردن آنچه بین مان گذشت هستم!

 

تو با نگاهی صداقت مهربانی ات را گوشزد می کنی و من با سکوت شک نهفته ام را مدفون می کنم!

 

تو با مکثی طولانی همیشگی بودنت را گوشزد می کنی و من سر در گریبان به هر آنچه از رفتن می دانم فکر می کنم!

 

تو می مانی و من آرام آرام به رفتن می اندیشم و دور می شوم!

 

تو با سرتکان دادنی می پرسی چرا و من داغ گناهی که بر گونه ام مانده است را می پوشانم و می روم!

 

چقدر دوستت داشتم کاش هرگز معنی گناه را نمی فهمیدم!

                                                            

                                                               پاییز1382

 

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

 

فقط همین دو روزه تمام قصه ها پر

نذار دلت بسوزه دوباره دم آخر

 

بمون که خیلی وقت صدا نداره کوچه

تو بازی زمونه همیشه دستا پوچه

 

کاشکی دلت بدونه چقدر برام عزیزی

یه آسمون آبی همیشه نقره ریزی

 

فقط همین دو روزه هوا برت نداره

یه فکر ابر و بادی سر به سرت نذاره

 

اصلآ بذار که بارو هر کی  می خواد ببنده

تو موندگاری اینجا نذار بگن چرنده!

 

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com   
نویسنده : پرشین بلاگ ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :