بن بست اول

ساده اما پرشور

 

 

به آب و آیینه هم که پیوندت دهند زلال نخواهی شد!

تو نهایت کدورتی!

یادم می آید نوشتند زنگار و روبرویش حک ((تو)).

هر بار که میخواندی میگفتی((من))!

و من می دانستم تو باهوشترین کدورت روی زمینی.

 

کسی صدایت را نمی شنود و تو صدای همه را می شنوی.تازه باور می کنی که به اندازه تمام دنیا نابینا و نا شنوا در کنارت همهمه می کنند.

با خودت می گویی شاید برای همه سایه شده ای ،شاید کمتر از سایه و شاید هیچ.

هر چه می پرسند ناگزیر به پاسخی و تمام آنچه کرده ای  و بوده ای پیش چشمانت زنده می شود.

 

گویی تو کسی فراتر از خود هستی که به نظاره خود نشسته ای هیچ چیز رنگ هر روز و همیشه نیست.لحظات را می چشی .

گاهی همه چیز طعم شیرین لحظاتی را دارد که پیرزنی را از خیابان عبور می دادی  و گاهی اضطراب و تلخی لحظه ای را دارد که شیشه همسایه را با سنگ شکستی و منکر شدی!

 تازه یادت می آید هیچ وقت شاگرد اول نبوده ای .

 چطور می توانی به اینهمه شاگرد اول کمک کنی.

صدایی همه را فرا می خواند و تنها تو می شنوی.

 

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :