بن بست اول

ساده اما پرشور

 

دلتنگ که می شدی سرت را بر شانه ام می گذاشتی حتی اگر کم بود.

دلتنگ که می شدی در آغوشت می گرفتم حتی اگر کم بود.

می دانی دلتنگ که می شدی دلم برای دلتنگی ات می سوخت اگر چه بی فایده بود.

از آنروز که شانه هایم اندازه آسمان شده است؛دلتنگی ات بیشتر شده است.

گاهی خیال می کنم دیگر حتی آغوشم آرامت نمی کند.

امروز که هوا ابری است؛ من دلم گرفته است؛ باورت می شود؟

دلم هوای روزهایی را داردکه برای نرسیدن می رفتیم و حقیقتاً نمی رسیدیم.

نمی دانم دلتنگی من همجنس دلتنگی کدام تنهای این شهر آشوب زده است؟

هر چه هست خوب که می بینم حسی غریب حتی دلتنگی هایم را از تمام دلتنگی ها جدا می کند!

ما غریب می آییم و غریب تر می رویم.

باور کن روزی که هیچ شانه ای برای گریه هایمان و هیچ آغوشی برای فراموشی دلتنگی هایمان نباشد وقت رفتن است.

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :