بن بست اول

ساده اما پرشور

کلبه چوبی

کلبه چوبی

یادته یه روز گفتی: بریم.

گفتم: کجا؟

گفتی :ته دنیا!

منم اومدم.

اون ته تهای جنگل جایی که هیچکس شکستن شاخه درختهاشو ندیده بود.

جایی که یه کوه بزرگ پشت سرمون بود و یه سراشیبی پر درخت روبرومون.

تو یه کلبه  ساخته بودی چوبی و باور نکردنی.

گفتی :مال تو!

من یه کوله پشتی داشتم کوچیک و کافی .گفتم : مال هر دومون.

 وقتی کوله پشتی رو باز کردم خندیدی!

پرسیدم به چی می خندی؟

گفتی :به کوله پشتی ات؟

من خندیدم.

تو پرسیدی به چی می خندی؟

گفتم :به کلبه ات ؛حساب بی حساب.

گفتی : بی خیال حساب و کتاب چشم اندازو نگاه کن!

گفتم باشه بی خیال و کوله پشتی رو خالی کردم.

یه ملحفه ، یه بشقاب، یه لیوان، یه قاشق یک بار مصرف،یه کم نون ،یه کم نمک ،یه کبریت!

گفتی : نامرد چرا یه نفره است؟

گفتم: تو اینجا دو نفر می بینی؟

خندیدی.

ملحفه رو پهن کردم روی تخت چوبی دم کلبه ات که بد جوری چرق چروق می کرد.با خودم گفتم  اطمینانی بهش نیست الان می شکنه!

نشستم نشکست .

 تو هم نشستی اما نشکست.

هیچوقت نفهمیدم به کدوم کارت می شه اطمینان کرد به کدوم کارت نه!

همیشه می گی(( مزه ام به همینه))

نمی دونم چرا هر وقت به خودمون فکر میکنم یاد خرمالو می افتم؟!

گفتی : کبریت بده آتیش درست کنم؛ شوخی /شوخی با یه تیر کمون چوبی گنجشک زدم با هم می خوریم.

گفتم: من غذای شوخی / شوخی دوست ندارم.

آخه بابا تو که دیده بودی من با چه زحمتی جوجه گنجشکها رو از دست گربه سیاهه نجات دادم.

یادته نون خالی خوردیم.

گفتی : پس کبریت آوردی چکار کنی؟

یه کم قیافه ات رفت تو هم. وقتی گفتم بریم قدم بزنیم یادت رفت دلت شکسته !

گفتی : بریم کوه .

گفتم: بریم جنگل.

یه قارچ دیدیم

 گفتی: سمی یه.

گفتم : مگه اینجا سم هم پیدا می شه؟

گفتی: پس بکن بخوریم اش.

گفتم : ای بابا فکر کنم داره سمی می شه!می دونی صاعقه چقدر دوستش داره.بی خیالش شو.

غروب که شد خسته شده بودیم هم من ،هم تو . بازم خوابت می اومد.

راستی می گم چرا همیشه خوابت می اومد؟

تو خوابیدی روی همون ملحفه و من نشستم گوشه تخت.

خوابت برد خیلی راحت انگار من نبودم.

یه سرکی به کلبه چوبی ات زدم.

خالی بود .

          خالی خالی !

 یه جور خالی بودن عجیب انگار میخواستی انقدر خالی باشه که هیچ خاطره ای برات نسازه.

 خالی خالی سرد و نمور با یه صندوقچه کوچیک که شاید خودت درشو باز گذاشته بودی!

 همیشه می گفتی: کاش یه کم فضول بودی .زندگی ات هیجان نداره!

نمی دونم چرا احساس می کردم یه حس تازه داره قلقلکم می ده!

اومدم بیرون.

نگاهت کردم .

خواب بودی!

کاش بیدار بودی و بهم می گفتی؛ این حسی  که دلت می خواد داخل یه صندوقچه نیمه باز رو نگاه کنی،اسمش چیه؟

یادته همیشه تو برای حس های تازه اسم می گذاشتی!

دوباره برگشتم توی کلبه.

در نیمه باز صندوقچه وسوسه ام می کرد....

بازش کردم.

 خط تو بود؛ دستنوشته های تو!

با خودم گفتم نامردهمیشه می گه نمی تونم بنویسم

یکیشو برداشتم.

نوشته بودی؛

این یکی کوله پشتی نداره؛ دست خالی اومده؛ می گه حوصله بار کشیدن ندارم!

 

کامل نخوندمش ؛

 انداختمش.

یکی دیگه برداشتم.

نوشته بودی:

این یکی می گه بریم کوه دلم می خواد همه زیر پاهام باشن !

انداختمش.

یکی دیگه....

نوشته بودی:

این یکی وقتی قارچ سمی رو کند و فهمید سمی یه گفت وای پس تو بخورش!

انداختمش.

یکی دیگه....

نوشته بودی :

این یکی غروب که شد روی تخت خوابید و من وقتی از شرٌش راحت شدم مشغول نوشتن شدم!

.......................................................................................................

لا بلای اونهمه نوشته یه کاغذ سفید بود برداشتمش .

نوشتم:

این یکی((ندا))

کوله بارش رو یه نفره برای دو نفر بسته بود.وقتی اومد توی دستهاش برات آواز گنجشک آورده بود نمیدونست تو گربه سیاهه هستی .با آواز گنجشک سیر نمی شی!

وقتی اومد گفت بریم جنگل چون بیخیال آدما بود نمی خواست زیر پاهاش آدمی باشه.

نوشتم :

این یکی ((ندا))

قارچ رو نخورد اما یادت آورد وقتی صاعقه می زنه فقط آتیش به پا نمی کنه.

نوشتم:

این یکی ((ندا))

غروب که شد خوابش نمی اومد. نشست و سیر نگاهت کرد انقدر بی تفاوت به بودنش خوابیده بودی که یه حس تازه رو تو خودش پیدا کرد!

نوشتم :

این یکی ((ندا))

راه برگشت رو خودش پیدا می کنه دلش نمی خواد خاطرهات بسوزه.

 

 

   **************************

صندوقچه رو از کلبه آوردم بیرون .

کبریت رو روشن کردم.

تو سردت شده بود و پاهات رو جمع کرده بودی توی سینه  ات.

کلبه نمور بود ولی بالاخره دوام نیاورد و آتیش گرفت.

راستی چقدر خوابت سنگین بود.

بوسیدمت!

من که صندوقچه خاطرات نداشتم.دوستت داشتم.بوسیدمت.

گوشه تختت نوشتم

گفتی کلبه مال منه، با خودم بردمش.

گفتم کوله پشتی مال هر دومونه ،خالیش کردم و بردمش.

حالا من توی خیالم یه کلبه دارم و تو توی واقعیت یه ملحفه، چند تا ظرف یه بار مصرف؛یه بسته کبریت و یه کم نمک.

راستی یه کم از نمک بچش !ببین طعمش رو  میشناسی؟

خوش به حال من که کلبه خیالم یک بار مصرف نیست!

تو گرمت شده بود و من رفتم!

وقتی ازت دور شدم صدات و می شنیدم که فریاد می زدی:

مهلت ندادی تا بهت بگم همه کاغذهامو ریختم دور، همین یه ورق مونده می خواستم

برات بنویسم تو همونی هستی که می خوام، صاحب اصلی کلبه!

با خودم گفتم کلبه مال من شد، اما تو اونی نیستی که من می خوام!

و دور شدم...

دورِ دور

حالا نمیدونم اینجایی که من هستم آخر دنیاست یا اونجایی که تو هستی؟!

به خودمون فکر میکنم...

دهانم گس شده!

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :