بن بست اول

ساده اما پرشور

دل باغبان

یه باغبون دیروز دلش شکست.

   تو هم دیدی .

       ندیدی؟

   من که اشکهای توی چشمهاشو دیدیم ؛تو چطور منکر میشی؟

من دیدم چطور اشکهاشو توی چشمهای روشنش اینور و اونور می کرد تا راهی نشن!

  من دیدم چطور به گلبرگهامون خیره شده بود.

  من  دیدم دستشو کشید روی سر غنچه مون و بعد آه کشید.

   وای توی اون لحظه که قدش به کوتاهی پایین اومدن پلک هام بود؛

        دیدم پیرمرد مهربون زندگیمون وقتی به ما نگاه می کرد چه حسرتهایی رو مرور می کرد. 

   نمی دونم چی شد اما ما ازش دور شدیم.

     نمی دونم کی خواست اما ما به خودمون که اومدیم با باغبون خیلی فاصله داشتیم.



  داشتم دیروز رو می گفتم .

  خواستم بهش بگم ما خوبیم.

  خواستم ازش بپرسم خوبی؟

   اما باغبون غصه داشت و می خندید!

  دستش رو گذاشت روی میز.

دلش گرفته بود دیدی همش من و تو رو نگاه می کرد؟

  آخر نفهمیدم با مهمون جدید باغچه بهش خوش می گذره یا نه؟!  

  دیدم .

   من دیدم دلش حتی واسه شبنمهای رو برگهامون تنگ شده بود.

   دیدی چطور بوسمون کرد؟

   چطور به این فضای بلوری دورمون نگاه کرد؟

  این فاصله بلوری پر از آب چقدر زیاده! 

   دیگه نمی تونست ساقه هامونو بگیره توی دستهاش.

  ما هم دیگه با ساقه هامون دستش رو نبریدیم.

   پس چرا دلش شکسته بود؟

  کی می گه اینجوری بهتره ؟

   دل باغبون شکسته!

     دیروز دستهای مهربونش رو کشید روی گلدون بلوری ما و غنچه مون  رو      بوسید و توی دلش گفت کاش جای اون باغ این گلدون مال من بود!

     تو هم شنیدی.

                     نگو نه.

   خواستم بهش بگم :یادته خودت پیوندمون زدی ؟

                              یادته هر روز بهمون آب دادی؟

                              یادته ریشه کردیم توی خاک باغ؟

          بی خیال دستی شو که ما رو از شاخه زندگی ات چید.

  تو هنوز برای ما باغبونی  اگر چه انقدر دلتنگمون کردن که قید ریشه هامون رو زدیم.

     خواستم بگم ما با این گلدون بلور ، روی این میز قدیمی همیشه دلتنگ صدای پای تو هستیم.

  کاش صدای پاهات رو دیگه ندزدیده بودن.

     خواستم بگم هنوز قرارمون ساعت یک پای میز ناهار خوری ؛

             اما ...

                        اون باغبون دیروز دلش شکسته بود>

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :