بن بست اول

ساده اما پرشور

قانون

چرا مرا از چهره عبوس قوانین لایه لایه می ترسانی؟

آنروز که مرا در میان همهمه های زوزه مانند رها کردی و رفتی؛

       کدام قانون تو را به جرم خیانت به دار تنهایی آویخت؟

رفتی و هر چه این دقایق سمج را شمردم نیامدی!

حالا

  با استناد به کدام قانون بی رحم آمده ای تا تنهایی ات را دوباره با من باشی؟

من شکسته ام _ تمام قواعدی را که تکراری بود_

اینجا در خانه من دیگر هیچ ظلمی اتفاق نمی افتد.

مدتهاست که به چهار دیواری کوچکی در این سوی تنهایی عادت کرده ام.

دیگر آن سایه اجباری ات را بردار و برو.

در این جنگل بی انتها،

              هیچ قانونی مرا به خواستن ات اجبار نخواهد کرد.

تو قانون رفتن را شکستی و من قانون برگشتن را!

                 حساب بی حساب نا مرد

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :