بن بست اول

ساده اما پرشور

بهــــــار

سلام گلم

داره بهار می شه.

همیشه بوی بهار رو دوست داشتی.

 میگفتی بوی بهار رو خیلی زود تر از اینکه درختها جوونه بزنند حس می کنی!

حالا کجایی ؟

نمی دونم.

اونجا بهار می آد یا نه؟

اونجا سبزه می کاری یا نه؟

من دارم یواش یواش میرم دنبال بهار.

فکر می کنی وقتی بر می گردم چی برای گفتن دارم.

می دونی؛ خودم که می گم همینجوری که هستم بر می گردم .

خیلی وقت همه چیز انقدر تغییر کرده که دیگه جایی برای تغییر نمونده.

اما من بازم همون زبون تلخ و دل پر گلایه رو دارم.

می آم و برات می نویسم گلم.

دوباره برای تویی می نویسم که یه جایی اونور رویاهام نشستی و نگاهم می کنی.

گاهی آه می کشی و گاهی لبخند می زنی.

آهای مهربون  دیروز و امروز و فرداهام.

از روزی که سرم رو گذاشتم روی پاهات و شروع کردم به نوشتن دوباره تونستم تا همیشه بنویسم.

اون خونه قبلی کجا و این خونه تازه کجا!

خیلی چیزها عوض شده.

من

    تو

    دنیاهامون

حتی دلیل خنده ها وگریه هام.

بهار که شد من بازم همینجام .

من همینم دیگه .

تو هم همونی باش که بودی گاهی سنگدل گاهی مهربون

مهم اینه که دلیل نوشتنم باشی .

دلیل غصه خوردنم.

 بهار که شد من بازم همینم.

                     پاییز که نمی تونه بهار باشه.

تو بهار باش .درختها بهت دلخوش باشن.

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :