بن بست اول

ساده اما پرشور

 

صاحب یک خانه که باشی،پنجره می خواهی و یک کوچه!

صاحب یک خانه که باشی پنجره می خواهی و کوچه و عابر

عابری که بیاید و کوچه ات را لبریز از صدای قدمهایش کند و از پنجره نیمه باز وارد چشمانت شود.

خوش به حالت که نه خانه داری ،نه پنجره ، نه کوچه ای که صدای قدمهای عابری را گدایی کند!

      *********************************************

                          

آنروز که نگاهم همبازی گامهای خیابانی شد ؛دیگر هیچ چیز نماند!

هیچ حتی برای سرودن؛

 برای خواندن؛

برای کشیدن!

آنروز که تقدیر بی تدبیر خویش را ساختم فراموش کرده بودم که آنکه در مرکز این تقدیر قرار دارد،من هستم.

دیر فهمیدم اما قسم خوردم که مروارید لحظه های باقیمانده راگردن آویز بودنی کنم که تو می خواستی و می ساختی اش.

از آن روزها چند مروارید گذشته است مهربانم؟

           *********************************************
دستان تو 

تو دستانی داری که شانه هایم را می پوشاند اما من هنوز خیس می شوم!

 کاش کافی بودی.

من همیشه باران که می بارد از دستانی می پرسم که کافی اند؛

تو همیشه از توانستن و نتوانستن می گویی!

 بی خیال.

 بهار یعنی باران!

راستی بهار مثل تو بی صدا و قشنگ می آید و بی صدا می رود.

  مدتیست که نمیدانم رفته ای یا مانده ای!؟

   شانه هایم باز هم خیس شده!

 

 

 

 

  
نویسنده : ندا ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
تگ ها :