به آب و آیینه هم که پیوندت دهند زلال نخواهی شد!

تو نهایت کدورتی!

یادم می آید نوشتند زنگار و روبرویش حک ((تو)).

هر بار که میخواندی میگفتی((من))!

و من می دانستم تو باهوشترین کدورت روی زمینی.

 

کسی صدایت را نمی شنود و تو صدای همه را می شنوی.تازه باور می کنی که به اندازه تمام دنیا نابینا و نا شنوا در کنارت همهمه می کنند.

با خودت می گویی شاید برای همه سایه شده ای ،شاید کمتر از سایه و شاید هیچ.

هر چه می پرسند ناگزیر به پاسخی و تمام آنچه کرده ای  و بوده ای پیش چشمانت زنده می شود.

 

گویی تو کسی فراتر از خود هستی که به نظاره خود نشسته ای هیچ چیز رنگ هر روز و همیشه نیست.لحظات را می چشی .

گاهی همه چیز طعم شیرین لحظاتی را دارد که پیرزنی را از خیابان عبور می دادی  و گاهی اضطراب و تلخی لحظه ای را دارد که شیشه همسایه را با سنگ شکستی و منکر شدی!

 تازه یادت می آید هیچ وقت شاگرد اول نبوده ای .

 چطور می توانی به اینهمه شاگرد اول کمک کنی.

صدایی همه را فرا می خواند و تنها تو می شنوی.

 

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
دارا

سلام دوست عزيز وبلاگتون خيلي دوست داشتنيه البته ميتونه خيلي از اين حرفها جالب تر هم باشه اگه يك كمي به فونتها ورنگهاش برسي(البته فقط در حد يك نظر شخصي) منتظرتم خوشحال ميشم به ما هم سري بزني